نقد و بررسی فیلم سرآغاز ازدیدگاه صنعت فرهنگ

به قلم بن آگوییناگا

ترجمه از مهندس عباس جهان پارسا

فیلم سرآغاز را می توان در رده یکی از برترین شاهکارهای دهه اخیر صنعت سینما دانست. سناریوی فیلم بقلم کریستوفر نولان حاکی از دیدگاهی ژرف و ابتکاری در توسعه باورهای انسانی است. دیدگاهی که در آن ضمیر ناخودآگاه انسان, آگاهانه دستکاری می شود. اگرچه این موضوع امری عادی و روزمره به شمار می رود, نویسنده مخاطب را به تامل وامیدارد. بمباران ذهن بشر توسط دستگاههای رسانه ای امروزی همواره مورد هدف سیاستمداران و صاحبان قدرت است. برای مثال تلویزیون به عنوان یکی از اعضای اجباری خانواده, نفوذی ترین عنصر دستکاری ذهن عمومی است که تمام اختیارات آن در دست صاحبان قدرت است.

آنچه در ادامه می خوانید ترجمه تز آقای بن آگوییناگا از دانشگاه بایلور است که توسط مهندس عباس جهان پارسا ترجمه شده است. اگرچه هدف اصلی سایت SinaScience صرفا تولید محتواست, غنای مطلب ذیل ما را بر آن داشت که ترجمه آن را برای دوستداران سینما ارائه کنیم. امید است که این اثر مورد قبول خوانندگان محترم واقع شود.

چکیده

در نگاه اول, فیلم "سرآغاز" از کریستوفر نولان به عنوان یک بلاک باستر(فیلمی که مثل بمب صدا کند), به ظاهر یک ایده خیالی است: باوری که در آن شخصی بتواند ایده ای را در ناخودآگاه شخص دیگری پیاده سازی نماید بطوری که فرد باورکند که آن ایده از آن خودش است.

با این حال, با کمی تجزیه و تحلیل بیشتر, شاید بتوان حقایق بیشتری را از کار نولان استخراج کرد. چیزی عملی و بالاتر از تخیل. شاید سرآغاز یک واقیت است. کتاب "دیالکتیک روشنگری" از تئودور آدورنو مبحثی را درمورد "صنعت فرهنگ فریفتن" را باز میکند که نولان مطالبی با شباهت بسیار به آن را در کاراکتر های فیلم سرآغاز به کار گرفته است. هدف اصلی این نوشته, تجزیه و تحلیل "فریفتن" در فیلم سرآغاز نولان است, تجزیه و تحلیل فریفتن در دیدگاه آدورنو از صنعت فرهنگ, خانواده و آنالیز آن دو است.

تایید شده توسط :

دکتر توماس هیبز و دکتر اندرو ویزلی

تز ارسال شده به هیئت علمی دانشگاه بایلور, واکو, تگزاس

می 2012

...........................................*** ...........................................

فهرست مطالب

مقدمه: سخن ناشر

تاییدیه ها

اهدائیه

فصل اول: فریفتن در فیلم سرآغاز

فصل دوم: آدورنو و صنعت فرهنگ

فصل سوم: حقیقت و شادی

فصل چهارم: حل مسئله سرآغاز و آدورنو

کتابنامه

...........................................*** ...........................................

مقدمه

وقتی که فیلم سرآغاز کریستوفر نولان منتشر شد, بازبینی های زیادی وجود داشت, هم مثبت و هم منفی. بعضی از مردم شیفته قدرت فریب فیلم سرآغاز شده بودند. دیگران نیز از قدرت فریبندگی ای که فیلم سرآغاز ارائه کرده بود شوکه شده بودند. با این حال, یک تفکر در ذهن تمام کسانی که فیلم را دیده بودند جرقه زد: چه اتفاقی می افتد اگر سرآغاز به حقیقت بپیوندد؟ در ابتدا این موضوع ترسناک به نظر می رسد: این ایده که ما عمدا (نادانسته) بتوانیم مورد دستکاری عقیدتی قرار بگیریم که به طور معمول به آنها عقیده ای نداریم. این موضوع امری است که بسیاری از ما آنرا عقیده ای خیالی می پنداریم. اگرچه من اینگونه فکر نمی کنم.

من متعجب از درسی هستم که می توانم از فیلم سرآغاز فرا بگیرم. اولین مثالی که فورا به ذهن من خطور کرد فرضیه افراطی ترکیب "نبوغ شیطانی" از دکارت و "بحث رویا" دیدن بود. حالا, این درست است که, این یک مثال افراطی است که تنها سفت و سخت ترین منتقدان را سرگرم خواهد کرد.

اگرچه من متعجبم که ما ممکن است که فیلم سرآغاز را با مثالی بتوانیم درک کنیم. واضح است که, سرآغاز زمانی رخ می دهد که ما در حال رویا دیدن هستیم. بعلاوه, ما ممکن است آقای کاب را به عنوان یک نابغه شیطانی در نظر بگیریم که ذهن سوژه های خویش را دستکاری می نماید. ما از کجا می توانیم این سوال را دریابیم؟

جواب این سوال هدف اصلی این تز می باشد. من در ادامه اشکال فریفتن در فیلم سرآغاز و تئوری فریب همگانی آدورنو در صنعت فرهنگ را آنالیز خواهم کرد و شباهت میان فریفتن در فیلم سرآغاز و فریفتن در صنعت فرهنگ را به تصویر خواهم کشید. برای بیان دقیق آن, یک نسخه "نرم" از مثال افراطی ذکر شده را توصیف خواهم کرد: که شاید صنعت فرهنگ ممکن است همان آقای کاب باشد- شخصیت نابغه شیطانی- و شاید ما ممکن است در حال رویا دیدن باشیم – نه دقیقا یک رویا, اما شاید از گذر ضمیر ناخودآگاهمان. در کل, من نگران درسی هستم که از فیلم سرآغاز یاد میگیرم و اینکه چگونه می توانیم آگاهیمان را شیوه هایی که صنعت فرهنگ می تواند بر روی ما بگذارد, افزایش دهیم. هدف من این است که خواندن این مطلب برای خوانندگان به همان اندازه نوشتن برای نویسنده لذت بخش باشد.

با تشکر

بن آگوییناگا

تقدیر نامه ها

خدا را شکر می کنم  که به من توانایی تفکرانتقادی را بخشید تا به افتخارات و دست آوردهایش بیاندیشم. از دن هیبز به خاطر راهنمایی ها و صبوریش در طول خلق این اصر به خرج داد متشکرم. همچنین, از دو تن از خوانندگانم متشکرم, دکتر ویتلارک و دکتر بیرد. از دکتر بیرد به خاطر مطالعه داوطلبانه نوشته غیر نرمال. و در نهایت, از خانواده و خواهرم به خاطر حمایت دایمی شان درطول تلاشهای بی وقفه من برای رسیدن به رویاهایم, تشکر می نمایم.

اهدائیه

تقدیم به خواهرم, بهترین دوستم, و راز دارم: آبیگیل

in·cep·tion [in-sep-shuhn] noun:

the act of instilling an idea into someone's mind by entering his or her dreams.

فصل اول

فریفتن در فیلم سرآغاز

این سرآغاز است. هسته ایده که ما میکاریم رشد خواهد کرد... و او را تغییر خواهد داد. و حتی ممکن است او را تصفیه نماید.

لزوم فریفتن در فیلم سرآغاز

مفهوم سرآغاز, عمل کاشت ایده در ذهن فرد به طوری که باور نماید که ایده از آن خودش است, ریشه هایش را از لزوم فریفتن یافته است. شاید, اگر ما می خواستیم که بدون شرط اجازه دهیم که ایده ها در ذهن ما کاشته شوند بدون اینکه بدانیم, آن موقع فریفتن لازم نخواهد بود. اگرچه, طبیعت انسان بگونه ایست که بطور پیش فرض اینگونه می پندارد که خودش مستقلا فکر می کند; بنابر این, هرگونه مزاحمت ناخواسته ای در استقلال [تفکر] به نظر یک خشونت شخصی می آید. در نتیجه, بدون یک فریفتن موفق, سرآغاز]کاشت فکر[ یک خشونت وحشیانه به نظر خواهد رسید. بنابر این, برای فیلم سرآغاز نولان در نهایت, فریفتن ناچارا با سرآغاز گره خورده است. خواه نا خواه, فریفتن همچنین به ویژگی های خاص صنعت فرهنگ اشاره دارد که در فصل آتی مورد بحث قرار خواهد گرفت.

در فیلم سرآغاز, یک دوگانگی اساسی وجود دارد که بایستی تحلیل گردد: دوگانگی بین فریب خورده و فریب دهنده. کریستوفر نولان چه چیزی را در مورد پرسپکتیو ها, تلاشها و استراتژی های فریفتن سوژه به ما می گوید؟ مهمترین سوژه فریب در فیلم سرآغاز آقای رابرت فیشر, وارث شرکت انرژی استرالیایی, آقای فیشر مورو است. بخش مهمی از پلاتها اختصاص به رابرت برای نابود کردن امپراطوری پدرش دارد. در سوی دیگر دوگانگی فریفتن در فیلم سرآغاز, کاب یک نمونه معمول از فریب دهنده است که نقش قرار دان ایده در ذهن رابرت فیشر برای نابودی فیشر مورو را دارد. با استفاده از این دو مثال, ما در جستجوی زوایای پنهان روشی هستیم که کریستوفر نولان نقش های فریفتن در سرآغاز را به تصویر می کشد.

دام کاب: فریب دهنده

دام کاب طراح اصلی نوعی از جاسوسی پیچیده به نام "استخراج" است. استخراج زمانی رخ می دهد که کاب طریق رویای سوژه, برای دزدی اطلاعات مهم وارد ذهن وی می شود. از آنجایی که استخراج یک کار مهم است, سیتو, یک بیزینس من پولدار, کاب را با یک بازی ریسکی با سراغاز برای فریفتن فیشر مواجه می کند. سیتو بر روی [فریفتن] فیشر سرمایه گذاری می کند زیرا که شرکت سیتو تنها شرکتی است که در مقابل شرکت فیشر که قدرتمند ترین شرکت در زمینه انرژی است مقاومت می کند. سیتو معتقد است که, اگر راهی پیدا نکند که مانع شود, فیشر  مورو نه تنها سیتو را از دور بیزینس خارج خواهد کرد, بلکه کنترل تامین انرژی نصف جهان را نیز تحت کنترل خواهد گرفت؛ که باعث تحت کنترل گرفتن دولت ها و دیکته کردن سیاست خواهد شد. در واقع, او [فیشر] یک ابر قدرت جدید خواهد شد. سیتو این موضوع ناخوش آیند را مشروط بر موافقت کاب برای موفقیت در کاشتن ایده در ذهن روبرت می گذارد. برای انجام آن, کاب روشهای متعدد فریفتن را برای کاشت فکر به کار می گیرد. آنالیز ذیل به دو تا از مهمترین روشهایی که کاب به کار می برد می پردازد: دستکاری احساسات و دستکاری افراد کلیدی مهم.

دستکاری احساسات

اولین روشی که کاب بکار می برد دستکاری احساسات است. در ابتدای امر, این کار خوانندگان را مجبور به نقد تعامل بین احساسات و ایده سرآغاز [کاشت فکر] می کند. از آنجایی که ممکن است تفاسیر زیادی در رابطه با آن ایجاد شود, من  اینگونه بحث می کنم که آقای کاب از احساسات به عنوان بنیان کاشت فکر در ذهن رابرت فیشر استفاده می کند. بگونه ای که او گرایش و قدرت رابرت فیشر را برای خلق رابرتی که قرار است دریافت کننده ایده ای دستکاری می کند, که قرار است کاب بکارد.

قبل از هر چیز, کاب با یک استراتژی احساسات سوژه را دستکاری میکند. او باور دارد که ناخود آگاه[انسان] نه با منطق, بلکه با احساسات راه اندازی می شود. از این رو, برای کاشت موفقیت آمیز ایده نابودی فیشر مورو, کاب باید تصویری عظیم را به صورت رندانه وارد احساسات رابرت نماید. بعلاوه, که آن باید یک احساس واقعی کانالیزه باشد؛ مخصوصا, کاب می بایست ایده را از طریق یک احساس مثبت اجرایی نماید. طبق نظر کاب, " احساسات مثبت همیشه بر احساسات منفی غلبه می نماید. ما تحت تاثیر کسانی هستیم که رفتار دوستانه دارند." این موضوع برای کاب و تیم او موقعیتی جذاب با این حقیقت ارایه می کند که رابرت رابطه پر تنشی را با پدر در حال مرگش داشته است. این امر موجب آن است که به راحتی بتوانند با اشاره به پدرش, فیشر را مجبور به نابودی امپراطوری پدرش نمایند. در پایان مرحله اول رویا, کاب متوجه می شود که رابطه فیشر با پدرش بدتر از آن است که فکر می کرد و این امر موجب خرسندی او می شود. وقتی که در مورد خرسندی کاب از او سوال می شود, او در پاسخ می گوید: " هرچه موضوع قویتر باشد, آشفتگی قویتری ایجاد می شود." کاب بر این عقیده پافشاری می نماید که رابرت, مانند تمام مردم, تمایل به آرامش جامعه دارد. بنابراین, او به دنبال سرآغاز مثبت دیگری می گردد.

شکل 1: کاب(درپشت) درحال آماده شدن برای اتصال سرآغاز به فیشر(درجلو)

ثانیا, او منحصرا احساسات سوژه مورد هدف قرار می دهد. در ابتدای رویا, کاب احساسات رابرت نسبت به پدرش را با کاشت ایده مورد هدف قرار می دهد, "من نمی خواهم جا پای پدرم بگذارم." این سرنخ احساسی در مورد رابطه تیره و تار فعلی رابرت با پدرش به نتیجه می رسد. در مرحله دوم خواب, کاب تمایل طبیعی احساسی و خویشتن خواهی رابرت را مورد هدف قرار می دهد با کاشت ایده: " من چیزی را برای خودم خلق خواهم کرد." این سرنخ احساسی خواسته ای را برای رابرت فراهم می نماید که بزودی قرار است یک ابر قدرت شود؛ او قرار است بالا ترین مقام و اختیار را به دست آورد و برای خواستن دست آوردهای بیشتر بر تخت خواهد نشست, از این رو ایده ای در ذهن او برای خلق چیزی برای خودش در ذهن او کاشته شده است. در مرحله سوم, کاب احساسات استقلال طلبی و خود ارزشی را با این ایده در ذهن او می کارد: " پدرم از من نمی خواهد که او باشم." اگرچه این یک ایده منفی به نظر می رسد, اما اساسا یک ایده مثبت است که, اگر موریس نخواهد که رابرت جا پای وی بگذارد, رابرت باور خواهد کرد که مجبور نبوده تا مرد بزرگی شود که پدرش بوده است. به عبارت دیگر, رابرت می تواند مرد خودش باشد بدون اینکه مجبور به تبعیت از استانداردهای پدرش باشد.

در نتیجه, کاب آنچه را که در خور رابرت است را برای کاشت ایده سیتو کاربردی می نماید. او احساسات منفی را که بالقوه می توانند فکر را بکارند را هدایت می نماید, در عوض, بر روی احساسات مثبت تمرکز می نماید. تاکید اساسی کاب بر منحصرا دستکاری احساسات مثبت که بر روی احساسات منفی رخ داده است برای تفسیر ارایه من از احساسات که بنیان اساسی کاشت فکر هستند حیاتی است. همانطور که قبلا گفته شد, این رابطه در فصل بعد مورد بررسی قرار خواهد گرفت. برای حالا, همین کافی است که بگوییم انتخاب عمدی کاب برای دستکاری احساسات مثبت برای دستکاری احساسات کلی رابرت لازم بود.

دستکاری افراد تاثیرگذار کلیدی

دومین روشی که کاب بکار میبرد، دستکاری افراد تاثیر گذار است، به خصوص تاثیر گذاران زندگی خصوصی رابرت. برای اجرای هرچه بهتر کاشت یک ایده، کاب به اهمیت تمرکز بر روی هرچیزی که رابرت بر روی آنها تکیه می کند، پی می برد. در بخش قبلی، کاب به احساسات فیشر یورش می برد، که وجهه کلیدی روان و تصمیم گیری رابرت است. در این بخش، ما یورش کاب به ارزشی که رابرت برای افراد مهم زندگی اش قائل است, را مورد آنالیز قرار می دهیم.

پیتر براونینگ

قبل از هر چیز, کاب تصویر یکی از تاثرگذارترین افراد زندگی رابرت را دستکاری می کند: پدرخوانده اش، پیتر براونینگ. پیتر به عنوان مشاور برای موریس فیشر، پدر رابرت فیشر، کار می کند. نولان بر رابطه نزدیک رابرت با پیتر با تکرر "عمو پیتر" خواندن توسط رابرت تاکید می نماید. رابطه صمیمانه در تلاش کاب برای دستکاری آن مطلب مهمی می باشد. طی کاهش سلامتی موریس فیشر، از آنجایی که رابرت علاقه چندانی به کارهای پدش ندارد، قدرت براونینگ افزایش پیدا می کند. کاب اهمیت این قدرت را درک می نماید و به سختی تلاش می نماید که این فشن یکتا را دستکاری نماید: ایمز.

 

ایمز یکی از اعضای تیم کاب است که تخصصی خاصی در فریفتن رمزآلود دارد. او می تواند هویت و ظاهر یک شخص را با دقت بسیار در رویای فرد تقلید نماید. در واقع ایمز می تواند بدون سرقت هویت افراد نقش وی را طوری ایفا کند که دیگران باور نمایند که او همان شخص است. او بقدری در این مورد خبره است که حتی هم تیمی هایش از نبوغ او گمراه می شوند؛ یکی از سکانس های خنده داری که ایمز ایفا می کند این  است که سیتو را به داخل آسانسور هل می دهد و (در مقابل یک زن بلوند زیبا) گوشه کت او را نوازش می کند. سیتو خجالت می کشد و کمی عصبانی می شود تا اینکه او در آینه نگاه کرده و متوجه می شود که تقریبا ایمز است که دارد با او بازی می کند. اهمیت توانایی ایمز آنجایی آشکار می شود که او در نقش پیتر براونینگ می گوید: "من تمام زوایای احساسی استایل و رفتار پیتر براونینگ را به تصویر می کشم، نقشی کلیدی در زندگی احساسی فیشر." سیتو او را برای آنالیز براونینگ از نزدیک, آماده می سازد تا او بتواند سبک و سیاق او را در خواب بعدی تقلید نماید.

 

در مرحله اول خواب, کاب ایده ای را معرفی می کند که پدر رابرت گاوصندوقی را در اتاقش نگهداری می نماید. طبیعتا, رابرت اینگونه پاسخ می دهد که هرگز گاوصندقی را ندیده و از این رو رمز آن را نمی داند. در پاسخ, آرتور, یکی از اعضای تیم کاب, می گوید, "ما سندی داریم که تو می دانی." برای تاکید بر این نکته, رابرت صدای فریادی را می شنود که از اتاق بغلی می آید, و طبیعتا اینگونه برداشت می کند که شخصی را برای دادن اطلاعات مربوط به گاوصندوق به کاب و تیمش, شکنجه می نمایند. که این فرد براونینگ است که در واقع همان ایمز است که نقش براونینگ را بازی می نماید. تیم کاب شکی را در ذهن رابرت می اندازند که براونینگ به آنها گفته است که رابرت رمز گاوصندوق را می داند. در حقیقت, "براونینگ" خودش به رابرت می گوید که رابرت رمز را می داند. از این رو ظاهر براونینگ که خون آلود و ناراحت که از طرف تیم کاب شکنجه شده است, جای هیچ شکی نسبت به براونینگ را برای رابرت باقی نمی گذارد. این موضوع زمینه کاشت فکر در ذهن رابرت را فراهم می نماید. وقتی که رابرت می پرسد که چه چیزی در گاوصندوق است, براونینگ به او می گوید که سندی هست که ممکن است فیشر مورو به تعدادی شرکت تقسیم شود و قدرا را از رابرت گرفته و به گروهی از شرکت ها بدهد. از آنجایی که براونینگ فردی معتمد است, رابرت هیچ سوالی در این زمینه که این امر ممکن است میراث او را به خطر بیاندازد نمی پرسد. تحت فشار و از آنجایی که براونینگ گفته بود که او باید رمز گاوصندوق را بداند, رابرت شش رقم اول رمز را که به ذهنش میرسد را می گوید و کاب این اعداد را ( 5 2 8 4 9 1 ) را برای دستکاری در خواب بعدی می گیرد.

 

در مرحله دوم, کاب کاملا نقش براونینگ را در خواب رابرت تغییر می دهد. زیرا براونینگی که در مرحله اول نقش پدر خوانده شکنجه شده را بازی می کرد, در مرحله دوم به شخصی کلیدی که مسئول ربودن رابرت در مرحله اول بوده است تغییر نقش می دهد. رابرت به این سمت سوق داده شد که باور کند براونینگ خودخواهانه تلاش می کند به سندی (جعلی) که رابرت را قادر می سازد تا فیشر مورو را نابود سازد دست یابد.  اگر چه کاب موفق می شود که رابرت را بر علیه براونینگ بشوراند, براونینگ ادعا می کند که قصد کمک به او را داشته است.او رابرت را متقاعد می سازد که پدرش قصد داشته از طریق فرد دیگری رابرت را به چالش بکشاند تا بتواند برای خودش چیزی شود. اساسا، قصد تلقین این موضوع را دارد که رابرت ارزش دست آوردهای پدرش را ندارد. علاوه بر این، رابرت به عنوان یک جایگزین ثانوی برای بدست آوردن امپراطوری پدرش نشان داده می شود. نقش های چندگانه براونینگ را که کاب برای پیاده سازی آنها ایمز را استخدام کرده، سندی بر میزان کارایی دستکاری نقش کلیدی براونینگ در زندگی رابرت توسط کاب است. رابرت تازمانی به براونینگ تکیه دارد که نشان داده می شود که براونینگ ایده ای دیگر را در سر دارد. اگرچه هنوز این ایده ها آشکار نشده اند، رابرت هنوز اعتقاد دارد که براونینگ در انتها نیت خیر دارد. این انتقاد وجود دارد که برای فهم دلیل رو در رو قرار دادن نقش های براونینگ، تاکیدی است بر نقش قبلی کاب در کابردی سازی احساسات مثبت در مقابل احساسات منفی. اولین ارائه ]از شخصیت[ براونینگ به رابرت در مرحله اول خواب، براونینگی بود که برای کمک رسانی به رابرت شکنجه شده بود. که این را می توان تصویری مثبت از رابرت برای براونینگ دانست؛ او به این سمت سوق داده شد تا باور نماید براونینگ برای خوبی او تلاش می کند. سپس در ابتدای مرحله دوم خواب، کاب با آتش بازی می کند که به رابرت بفهمد که براونینگ در پشت پرده دزدین او در مرحله اول خواب, بوده است. بدون شک می توان این امر را در عدم تایید نگرانی کاب از دستکاری احساسات مثبت به جای احساسات منفی دانست. در حقیقت، کاب شرط می بندد که واکنش متضاد رابرت، به او برای رفتن به مرحله سوم خواب اجازه خواهد داد. اگرچه، قبل از اینکه رابرت این کار را بکند، کاب به براونینگ اجازه می دهد که تصور رابرت از براونینگ را دوباره باز سازی نماید.

 

 

ادامه دارد...

 

نظرات (0) کلیک ها: 3400

نقد و بررسی فیلم Sanctum (خلوتگاه)

معرفی

نام انگلیسی: Sanctum

نام فارسی: خلوتگاه (مامن)

کارگردان: آلیستر گریسون

نویسنده: جان گروین, اندرو وایت

بازیگران: ریچارد روکسبورگ (فرانک), ریس ویکفیلد (جاشوا), دنیل وایلی (جورج), آیون گرافورد (کارل هرلی) و آلیس پارکینسون (ویکتوریا)

موسیقی: دیوید هیرشفلدر

مدیر اجرایی: جیمز کامرون

کشور تولید کننده: استرالیا

باکس آفیس

فیلم سانکتوم در پایان هفته اول با فروش 9.2 میلیون دلاری در رده دوم پس از فیلم هم اتاقی قرار گرفت و در مارس 2011 رده دهم پرفروشترین فیلم استرالیا را کسب نمود.

داستان

گروهی از غارنوردان شامل رهبر گروه، فرانک (ریچارد روکسبورگ)، پسر ۱۷ ساله‌اش جاش (ریس ویکفیلد)، دوست و همراه قدیمی فرانک به نام جورج (دنیل وایلی)، یک شخص پولدار به نام کارل هرلی (آیون گرافود) و دوست دختر فرانک به نام ویکتوریا (آلیس پارکینسون) و همراهانی دیگر برای اکتشاف وارد غاری ژرف به نام غار اسائالادر پاپوا گینه نومی‌شوند. ورودی این غار به صورت چاه وسیعی در میان جنگل است و از کف آن شبکه‌ای از دالان‌ها و دهلیزها ادامه می‌یابد که به گمان این غارنوردان باید در جایی به اقیانوس برسد اما بخش ارتباط غار با دریا هنوز کشف نشده‌است.

فرانک، رهبر گروه، که در غواصی استاد است در اعماق غارو در کناره مرز قسمت ناشناخته غار اتراقگاهی برقرار کرده و تیم او چند هفته‌ای است در آن محل سرگرم آمادگی برای پیشروی بیشتر به درون دالان‌های زیرآبی هستند.

فرانک و یکی از همراهان به نام جودز (الیسون کرچلی) در حال اکتشاف دالانی به نام «تنگنای شیطان» با سانحه‌ای روبه‌رو می‌شوند که به مرگ جودز می‌انجامد و این باعث مرافعه و ناهماهنگی میان گروه می‌شود. جاش نیز همواره به رفتار و به عشق غارنوردیپدر خود فرانک انتقاد دارد و منش و اخلاق پدرش را زیر سؤال می‌برد.

طوفانی شدید در سطح جنگل، برفراز غار آغاز به وزیدن و بارش شدید می‌کند و تیم داخل غار که ارتباطشان با سطح تقریباً قطع شده‌است با ریزش شدید آب به درون دالان‌ها و دهلیزهایغار روبه‌رو می‌شوند. با جابجایی تخته‌سنگ‌ها بر اثر فشار آب، راه برگشت این تیم بسته می‌شود و آن‌ها ناچار می‌شوند وارد راه دیگر، یعنی راه بخش‌های ناشناخته بشوند.

پس از حادثه‌های مختلف که به مرگ تدریجی افراد تیم می‌انجامد فرانک و پسرش جاش به محلی می‌رسند که به هوای آزاد راه دارد اما چاله‌ای بسیار عظیم است که بالا رفتن از دیواره‌های آن و رسیدن به سطح امکان‌پذیر نیست. به هم خوردن تعادل روانیکارل هرلی به خاطر مرگ دوست دخترش و اینکه او فرانک را در این امر مقصر می‌داند باعث می‌شود که او به فرانک حمله کند و باعث مرگ او بشود.

سرانجام آخرین کسی که هنوز به تنهایی در دالان‌های زیرآبی با آخرین چراغ‌های کم سوی خود به پیش می‌رود جاش است و او حتی مجبور می‌شود برای زنده ماندن از حباب‌هاییکه بر روی دیواره سنگی دالان شکل گرفته برای تنفس استفاده کند و بالاخره با آخرین نفس‌های خود به سوی بالا دست و پا می‌زند و به سطح و ساحل می‌رسد.

او که در این راه دشوار بیشتر با پدرش و اخلاقیات و دلایل رفتار او آشنا شده به هنگام رسیدن به سطح با خود جمله‌ای را تکرار می‌کند که دوست و همراه پدرش به او گفته‌بود: «پدرت آدم خیلی خوبی است فقط باید اول بشناسی‌اش تا بهفمی».(خلوتگاه (فیلم), n.d.)

نقد و بررسی فیلم

فارغ از داستان ظاهری فیلم, آنچه که در پس زمینه "خلوتگاه" درجریان است, نوعی حرکت انتقادانه از برخی از رفتار ها و قوانین متضاد بشری است, که ناخودآگاه مخاطب را به شیوه ای بسیار زیرکانه به چالش می کشد. حوادثی که در بطن فیلم رخ می دهند, نمایشی تصویری از جلوه های رمز آلود درونی انسانهاست که بصورت انحصاری در مجموع شخصیت های فیلم تجلی یافته است. اما آنچه که سکانس اول فیلم به نمایش می گذارد, نمایانگر دیدگاه آپتیمستیک فیلم درباره "امید داشتن" است که بصورت فلش بک اجرا شده است.

نویسنده محیط رمزآلود درونی انسانها را به غار عظیمی تشبیه نموده که "منطق محض" از غواصی و اکتشاف در هزار توی آن عاجز است و برای دمیدن روح واقعیت به هزارتوی رفتار انسانی, دست به خلق شخصیت های تک بعدی درون فیلم زده است که هر یک نماینده از یک بعد انسانی می باشد. تک بعدی بودن شخصیت های داستان بطور افراطی موجب کم اثر شدن نقش شخصیت ها شده که با بازی نسبتا خوب بازیگران جبران شده است. در فیلم خلوتگاه, فرانک نقش منطق محض, جاش نقش احساسات, جورج نقش فداکاری, جود نقش لجاجت, ویکتوریا نقش حماقت و کارل نقش خودخواهی را بر عهده دارند.

اگرچه فیلم خلوتگاه بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده است, به وضوح می توان رد پای هدف اصلی داستان را یافت. دنیای واقعی انسانها, یعنی آنچه که نویسنده آنرا به غار عمیق و پیچده تشبیه کرده است, کاملا فارق از قوانین عمل می کند. نویسنده با جهان بینی خاص خود, تضادهای عجیب رفتار انسانی زیر سوال برده است. برای مثال برخورد جهانی با مسئله اتانازی (به مرگی, یا مرگ خود خواسته) در شیوه ای بسیار رندانه کاملا منطقی جلوه می کند, به طوری که دو سکانس مهم و حیاتی فیلم اشاره به این موضوع دارد. در یکی از این سکانس ها, فرانک به عنوان نماینده ویژگی منطق انسانی, دوست صمیمی خود را که به سختی مجروح شده را به آرامی در آب خفه می نماید. جاش که نماینده احساسات انسانی است به شدت با پدر خود مخالفت می نماید. اما همین صحنه دوباره در فیلم تکرار می شود. به نحوی که این بار جاش مجبور است که پدر خویش را که پس از یک زد و خورد با کارل (نماینده خود خواهی) به شدت زخمی شده است را در آب خفه نماید.

آنچه که از سکانس آخر فیلم بر می آید, بیانگر دیدگاه خوش بینانه نویسنده نسبت به احساسات انسانی است, یعنی جایی که جاشوا (احساسات)با استفاده از آخرین نوری که پدرش (منطق) به او اهدا کرده است و با راهنمایی هایی که طی جریان ماجراجویی از او آموخته است, نجات پیدا می کند و بر اساس گفته های جورج, پدرش را تحسین می نماید و به او ایمان می آورد.

References

خلوتگاه (فیلم). (n.d.). Retrieved from wikipedia: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29

تیتر مطلب

نقد و بررسی فیلم Sanctum (خلوتگاه)

کلید واژه های فارسی

نقد فیلم, خلوتگاه, اتانازی, جیمز کامرون

English Keyword

Sanctum

نظرات (0) کلیک ها: 3863